حوصله خاله بازي و...رو ندارم.حالا بذارم به حساب اينكه دلم نمي خواد خيلي با ديگران قاطي بشم.حتي اگه اين ديگران دوست خانوادگي چندين سالمون باشه!
يا شايد هم ميدونم كه عرضه ي جبران محبت هاي ديگران رو ندارم!
یا شاید هم از آدم به دورم!
من دلم نمي خواد آمار فريزر من دست كسي باشه و تا مي بينه سبزي تموم شده برام پاك كنه و خرد كنه و سرخ كنه!! و بياره!
دلم نمي خواد وقتي ميگم كلي كار دارم يك ساعت بعدش يكي پشت در خونه باشه!بگه اومدم كمكت!
دلم نمي خواد تا ميگم دوباره جارو خراب شد يكي آژانس بگيره و با جارو برقي اش!! بياد خونم!
دلم نمي خواد وقتي مريضم يكي آش درست كنه و بلافاصله برام بياره!
و خيلي چيزهاي ديگه.باور كنيد من آدم بي لياقتي نيستم.اما هر كدوم از اين محبت ها با كلي مزاحمت توام هستن كه اعصاب منوبه هم ميريزه.....
هر كسي نگاه ميكنه ميگه خوش به حالت!الان ديگه دوست اينطوري پيدا نميشه.قدرش رو بدون.
اما...
فردا از صبح مياد.چون من يه كم مريضم.و اين مراسم عيادت تااااااااااااااااااااا12 شب ادامه خواهد يافت.....
-خوبه اين ستون وسط پذيرايي خونه ي ما هست!
-چند روزيه در به در دنبال يه آدرس كه بتونم چند تايي سايت رو باهاش باز كنم.
برنامه نميخوام.كه مجبور باشم دانلود كنم.
كسي آدرسي سراع نداره؟
-مشكلات زودگذر تو يه قسمتي از زندگي ما آدم ها ميان و ممكنه بلافاصله برن.اما تاثيرشون تا مدت ها ميمونه.
از بعد از بيماري مامانم هنوز نتونستم يه شب درست بخوابم و هنوز نتونستم از ته دل بخندم و شاد باشم....
مشكل مامانم تا حدود زيادي به لطف خدا حل شده.اما من و ساير افراد خانواده .....
-اونوقت همكارا ميگن تو اين همه سختگير و بيشتر مواقع رفتارت با دانش آموزا تند هست.پس چرا تا اين حد هواتو دارن؟!
آخه اگه من سختگيرم يه جاهايي سوپاپ اطمينان رو باز ميذارم.
ديروز تا رسيدم تو كلاس مدير و معاون با عصانيت پريدن تو كه ....آره:دقايقي قبل از تو اين كلاس يه تعداد سرشونو بردن بيرون و پنجره و تو خيابون شعا***ر دادن.
حالا فلانتون ميكنيم و بهمانتون ميكنيم و زنگ بزنيد خانواده هاتون بيان و......بنده هم در كمال آرامش گفتم:بهتون اشتباه گزارش دادن.من از ابتداي زنگ تفريح اومدم تو اين كلاس و با بچه ها كار داشتم....همچين خبرايي اينجا نبوده...
حالا نبايد اين دانش آموزا هواي منو داشته باشن؟!
نبايد بگن خانم دمت گرم!چقدر باحالي؟!
توضيح:ديروز روز دانش ** آموز بود.
--------------------------------
گفتم يه سر كوچيك بزنم تو نت ببينم دنيا دست كيه و برم بخوابم.الان بيش از يك ساعته هنوز اون سر زدن كوچيك تموم نشده!
يكي بياد منو از اين پشت كام بكشه كنار....
-چرا تازگي ها حوصله ي كسي رو ندارم؟
-چرا تو جمع دوستان حرف هاي ديگران اصلا برام جاذبه نداره و حوصله ي شركت تو بحثاشون رو ندارم؟
-چرا اگه ساكت باشي ميگن خودشو گرفته؟
-چرا مدتي هست بي خيال چاقي و لاغري شدم؟همه با هم:زنده باد هرچي كاكائو و خامه و....تو دنياست....
-چرا از وقتي گواهي نامه رانندگي پسرم اومده دوستاش بيشتر بهش زنگ ميزنن و اس ام اس ميدن؟!
-چرا با زياد شدن مسئوليت هاي شغلي همسرم و ديرتر اومدنش به خونه مشكلي ندارم؟(خدايا!منو ببخش!)
-چرا وقتي اون چراي بالا رو به راحتي به همسرم گفتم طفلي ذوق زده شد كه من با حضور كمرنگش تو خونه مشكل ندارم!(طفلي!)
-چرا بعضي وقت ها دلم ميخواد محكم بكوبم تو سر بعضي از دانش آموزانم!
-چرا حسرت كارگر خوش قول به دل من مونده؟
-چرا از وقتي كوچيك بودم از مسائل عرفي و قوانين دست و پا گيرتو جامعه حالم به هم ميخورده؟
-چرا من هميشه از هر نوع كار تو خونه بدم مي اومده؟
--------------------
يه سوال:كي ميخواد الان خسته و هلاك بره تو آشپزخونه و ترتيب شام رو بده!
چرا بعضي ها دنبال بهونه ميگردن تا خودشونو بندازن تو خونه ات؟!
اي بابا!
فهم و درك هم خوب چيزيه!
امشب پسرم بزرگم ميگه مامان من مي خوام تو يه سايت دوست يابي عضو بشم!تو مي شناسي؟
گفتم من فقط كلوب.كام رو ميشناسم.البته با سرچ تو گوگل سايت هاي ديگه اي هم پيدا ميشه.
بعدش يه سري اطلاعات در مورد كلوب گرفت و براش سايت رو آوردم و يه توضيحاتي دادم.
گفت باشه.حالا چطور عضو بشم؟
گفتم بايد از طرف يكي از اعضا برات دعوتنامه بياد.خودم برات ميفرستم چون عضوم!!!
گفت كجايي؟!ببينمت!؟
بعدش كه حسابي ديد زد و همه چيز رو زير و رو كرد گفت خوب برام دعوتنامه بفرست.
گفتم ايميل نداري.گفت بساز.
خلاصه مراسم ساخت ايميل به شوخي و مسخره بازي تبديل شد و از بس آي دي هاي چرت رو پيشنهاد ميداد از ساخت ايميل خسته شديم و بلند شد رفت.
نكته 1-اين پسراي من از نت متنفر هستن.به همين دليل برعكس خيلي از همسن و سالشون سمت اينترنت به ندرت ميان.مگر كاري مربوط به درسشون داشته باشن.
خدا رو شكر!
نكته 2-به من چه! وقتي باباي خونه نيست همه يه جورايي قاطي ميكنن و مشغول امور الكي ميشن
نكته 3-قلبا خوشحال شدم ايميل نساخت و منصرف شد.چرا؟
نكته 4-مراسم نت گردي خانوادگي منجر به سوختن نهار فردامون شد.
نكته 5-همون نكته ي 3
2-اين چه سري هست كه بعضي ها خودشونو تو زجر و عذاب مي اندازن و ميان 10 ساعت پشت سر هم ميشينن خونه آدم و فكر ميكنن اگه نيان خيلي زشته!
3-اين چه سري هست كه من كلا از سر كار رفتن خوشم نمياد!و هنوز نتونستم با دل كندن از خواب صبحگاهي كنار بيام!
خدايا شكرت.نميگم چقدر شكرت.چون هر چي فكر ميكنم نميتونم مثال و تشبيهي بيارم براي ميزان تشكر ازت.
ولي واقعا بعضي غم ها آدمو به فكر ميبره و تازه متوجه ميشي غم و غصه هايي كه تا حالا برات مهم بودن همه رنگ باختن.
وقتي اونقدر افكارت پراكنده هستن كه به جاي رفتن تو آشپزخونه در آپارتمان رو باز ميكني و همين طوري ميري بيرون و تازه درصدد رفتن تو خيابون هستي كه يه باره به خودت ميايي....
وقتي اونقدر گريه ميكني كه احساس ميكني فاتحه ي چشم هاي ليزيكي ات خونده شده....
تازه اون موقع مي فهمي كه دنيا واقعا بي ارزشه.
اون موقع خنده ات ميگيره از اين كه بزگترين آرزوت قبولي پسرت تو كنكور بوده و بزرگترين مشكلت تحمل بعضي رفتارهاي اطرافيانت بوده.
خدايا!اونقدر الطافت به من و خانواده ام زياد بوده كه واقعا شرمنده ات هستيم.
.............
و اين چنين بود كه فرزانه خانم شرف فرما شدن و برگشتن و كارت ميزنن و.....
.خوشي ها و غم ها و مشكلات عادي مفهوم خودشون رو از دست ميدن.
بيماري سخت و شايد صعب العلاج مامانم تازه بهم فهمونده كه غم و غصه چه شكلي دارن....
اين روزها ما فقط خدا رو صدا ميزنيم....
التماس دعا...
2-باز شدن ايميل شما هم با مشكل روبرو شده؟
حس غريبي بهم ميگه بايد هر چه سريعتر به ايميلم سر بزنم! اما دو روزه هر چي دست و پا ميزنم نميشه.يه سري سوالات اوليه ميپرسه-انگار كه پسورد يادت رفته باشه-بعدش هم هيچي!
كي ميدونه بايد چه كنم؟
3-ناهيد جون با كامنتت منو ياد همين دو سه سال پيش انداختي! آره ننه جون.از اين كارا زياد ميكردم:تلفن ميزدم هر چي دلم ميخواست ميگفتم و گوشي رو قطع ميكردم.
اونقدر كه از قطع كردن گوشي عصباني ميشد حرف هام عصبانيش نميكرد.بعدشم ديگه هر چي زنگ ميزد جواب نميدادم.
اما جووني كجايي كه يادت بخير.
ننه ديگه حوصله ي اين همه خشونت رو ندارم!
4-شانس منو ميبيني!
اين همه تنهايي و كار بيرون و خونه و زندگي و مسئوليت و... حالا كه كلي فيلم و سريال توپ!براي آخر هفته ام تهيه كردم تا تو خلوت و آرامش حالي به حولي.....آقاي همسر اطلاع دادن :اميدوار نباش!!!!منتظر نباش!!! اما احتمال داره فردا بيام!!
ماماااااااااااااااااااااااان.من مامان خودمو ميخواااااااااااااام.....
(ولي اين آقاي همسر عجب اعتماد به نفسي داره ها!)
(فعلا اولین کاری که همین امشب انجام دادم شستن هوارتا ظرف نشسته بود!!)
5-امشب پسرم نشسته تو ماشين كنار دستم.ميگه:از بس ترمز دستي بالا راه افتادي و براي خودت رفتي....ديگه اين زنه تو كامپيوتر ماشين شرطي شده.تا تو ميشيني خودش جلو جلو تذكر ميده كه:ترمز دستي يا .... كنترل شود!!!
باز يه كم رفتيم ميگه:يادش بخير!تا همين پارسال چه خوش به حال شهر*دار تهران بود !چاله چوله ها رو پر نميكرد فقط به خاطر تو!
اگه پر ميكرد اون وقت تو بايد ماشين تو چي مي انداختي؟!!
من آدم نمي شم!
حالا كه خوب فكر ميكنم فهميدم دلخوريم چيه.شب قبل از رفتنش به ماموريت سر يه موضوعي بحثمون شد.اما چون مهمون تو خونه بود بود نشد گفتمان خشن!!! رو به راحتي و با آزادي ادامه بدم.
فرداي اون شب هم طفلي رفت ماموريت.
حالا گذاشتم به حسابش.
دست خودم نيست.
شما هم اگه مثل آقاي همسر بگيد كينه اي هستم پوست از سرتون ميكنم.
دونه دونه موهاي سرتون با موچين كنده ميشه.
من كينه اي نيستم.فقط به شدت از بعضي رفتارها عصباني ميشم.
هزار بار گفتم اگه رفتاري ناخواسته انجام بشه و بعد طرف مقابل پشيمون بشه و ديگه اون رفتار ازش سر نزنه مهم نيست.ميشه فراموش كرد.
اما اخلاق گندي كه -به قول قديمي ها با قابله مياد و با مرده شور ميره- اصلا فرصتي براي بخشش يا فراموشي نميذاره.
اين همسر گرامي من با پوتين رژه ميره رو اعصاب من.بعد يك ساعت وقتي ميبينه اخم كردم ميگه:اي بابا!! تو چقدر كينه اي هستي!!!
حالا هم باور كنيد حضور نداشته كه تا الان من دلخور موندم.والا اونقدر زبونش چرب و نرم هست كه نميذاشت حرص من اينقدر ادامه پيدا كنه.
اينم از تفاوت فرهنگي!
اينم از تفاوت تربيت خانواده ها.
خانواده الف)همه احترام هم رو دارن.اگه به فرض بعد از مدت هاي مديد يه بحث كوچيك پيش بياد بلافاصله از دل هم در ميارن و ديگه تكرار نخواهد شد.
خانواده ب)هر روز جر و بحث و داد و فرياد و اصلا عذر خواهي و تلاش براي جبران و رفع دلخوري معني نميده!
تازه 2 دقيقه از دعواي وحشتناكشون نگذشته كه ميبيني كر كر و خنده و شوخيشون همه خونه رو گرفته!
چقدر بي لياقت!!
اوائل مثه آليس در سرزمين عجايب به رفتارهاي اين خلائق نگاه ميكردم!
تازه ادعا هم دارن كه:
ما كينه اي نيستيم!!!!
يعني اصلا دست خودم نيست.يه دفعه ميبينم نيشم باز شده!
وبلاگ نامزدها و تازه عروس ها.
نه اينكه بگم بعد از چند سال عشق و علاقه بين زن و شوهر به سردي كشيده ميشه.نه.ولي بعضي رفتارهاي تلخ و عريان شدن حقايق اخلاقي و رفتاري شريك زندگي مانع ادامه يه زندگي صرفا عشقولانه ميشه.
2-كي گفته من هر بار ميرم خونه مامانم بايد خونه همسايشون هم برم!به من چه كه اون همسايه از شانس بد من مادر شوهرم!!!هست!
براي چي آقاي همسر خودشو تيكه تيكه ميكنه تا من راضي بشم ماشين رو ببرم تو حياط خونه و رفتنم به خونه مامانم رو از همسايشون پنهان كنم!
گند بزنه به رفتارهاي اجتماعي و عرف ما!!
اجازه بديم تا ديگران با رضايت بهمون احترام بذارن نه با حرص و اجبار و فحاشي مخفي!
من خودم به آقاي همسر ميگم لزومي نداره هر بار ميري خونتون يه سر هم خونه ي ما بزني.خانواده ي منم ناراحت نميشن.
3-حالا خوب شد 3-4 سال پيش موقع گفتمان كمي تا قسمتي خشن با آقاي همسر رفتم تو آشپزخونه و چاقو به دست مشغول كار شدم در حالي كه گفتمان ادامه داشت.
هنوز آقاي همسر هول ميكنه اگه موقع گفتمان من تو آشپزخونه باشم نزديكم نميشه.....
همون سال فهميدم موقع عصبانيت ديگه متوجه هيچي نميشم و قاطي ميكنم اساسي.
هميشه تو عصبانيت به خودم ميگم :حواست باشه!يادت نره اون شبي كه 4 تا بيمارستان جوابتون كرد تا بلاخره بيمارستان پنجم اتاق عمل رو حاضر كرد و...
4-خدايا منو ببخش!خيلي خيلي همسرم رو دوست دارم....اما خدايا واقعا اين چند شبه داره بهم خوش ميگذره!
پيدا كنيد پرتقال فروش را....
۵-خوب شد ماجرای تصادف پست قبل رو برای یکی از همکارام-فقط یک نفر-تعریف کردم!
دیروز مدیرمون با یه لبخند گشاد-بخونید نیش باز-میگه:
شنیدم تصادف کردی و بعدش رفتی مهمونی و خاله بازی!!!جل الخالق!!
۶-شماره ۶میره تو ادامه ی مطلب.
ادامه مطلب
1-با ماشين خودم رفتم تو يكي از محله هاي وحشتناك.بارها آقاي همسر گفته وقتي اونجا كار داري با آژانس برو و برگرد.
2- تو اون محله تصادف كردم كه البته مقصر نبودم.
3-راننده ي اون ماشين گفت:قبوله.من مقصرم.بيا دنبالم همين الان دم يه صافكاري برات روبراه ميكنم!
4-در كمال حماقت دنبالش راه افتادم و مشغول درنورديدن!!!كلي كوچه و پس كوچه شدم!!اصلا نمي دونستم كجا هستم!
5-اون مغازه و خونه ي كنارش براي فاميل يا نميدونم آشناي اون آقا بود.در حياط خونه باز بود و زن و بچه هم توي حياط بود.
بهم تعارف كردن بيا تو!! منم مثل بز!! سرمو انداختم پايين و رفتم تو خونه!
6-هر چي بهم تعارف كردن و هر چي آوردن نخوردم .اما در كمال حماقت يه نصفه ليوان شربت خوردم كه دلخور نشن!!
7-و اوج حماقت بنده در اينه كه اومدم خونه و ماجرا رو براي اهل منزل تعريف كردم........
البته ماجرا ختم به خير شد اما كاش حماقت آخري رو انجام نميدادم!!!
1-نمي خواي براي شروع كلاسات(دانشگاه)يه كلاسوري يا كيف يا وسيله اي يا هر چيزي ديگه اي بگيري؟
پسرم بزرگم:بي خيال بابا! من كه نمي رم دانشگاه درس بخونم!!كي جزوه مي نويسه! تازه اگه هم بخوام تو همون دانشگاه با قيمت مناسب هر جزوه اي كه بخوام آخر ترم از ديگران ميگيرم و كپي ميكنم!!
2-از مغازه اومدم بيرون.پسر دوم با عصبانيت هر چه تمام تر:
شما از اين به بعد براي خريد هيچ چيزي!! پاهات رو از منزل بيرون نمي ذاري! چه معني ميده اين قدر مي خندي با مغازه دار!!!
باور كنيد فقط لبخند رو لبم بود!
عكس العمل آقاي همسر بعد از تعريف ماوقع: جوووووووووون! قربونشون برم !!پسرهاي خودم هستن!!!!
پی نوشت۱)-عجب گيري افتادم من!!! -تا باشه از اين گيرها باشه.
پی نوشت ۲)خدا زنده بذاره هر چی مراسم افطاری و پاچه خواریه!!امشب هم مثل خیلی از شب های گذشته لازم نیست به فکر افطاری برای آقای همسر باشم!ایشون تشریف ندارن.
زنده باد بیکاری......
اينا مقدمه بود تا بگم اينجانب 5 روز بيشتر تو اون رژيم كذايي طاقت نياوردم....
انگار مي كردي تو اعتصا*ب غذا به سر ميبري.
خوردني هاي ممنوع:نان-برنج-لبنيات-انواع ميوه-غلات-حبوبات-شيريني ها ....!!!!!
تازه كنار همه ي اينا موج منفي آقاي همسر بدتر بود:چرا رژيم؟مگه مشكلي داري؟!!(خدايا شكرت!!)
-اين چه رسمي هست كه تا من ميشينم زمين تو بايد ولو بشي و پاهاي من نقش بالش رو ايفا كنه؟!!!
ديگه كم كم اين پروژه داره منو رواني ميكنه.
-براي هميشه ارتباطم رو با يه نفر قطع كردم و تمام راههاي ارتباطي رو هم از بين برم!!(عمرا كسي بتونه رمز گشايي كنه!)
پي نوشت:
۱-آهان.راستي! براي سحر كه وبلاگي هم نداره تا بهش سر بزنم:![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۲-من عمرا ارتباطم رو با دوست قدیمی و خانوادگیم قطع کنم! تازه پی بردم اشتباهات خودم تو رفتارهای بیش از حد کنه وار!!! اون بنده خدا نقش داشته.
۳-حوصله ی مدرسه و کلاس و... رو ندارم! از حالا!!!!!!!!
چند روز پيش خونه ي مامانم بودم كه يكي ديگه از دوستان دوره دانشجويي ام زنگ زد! بعد از 3 سال! تصادفا خودم گوشي رو برداشتم.بنده خدا قصد داشت از خواهر كوچيكم براي برادرش خواستگاري كنه كه گفتم آجي كوچيكه پارسال ازدواج كرد.
اين دوست من از اون خانواده هاي سنتي و در عين حال مغرور هست.
شروع كرد به سخنراني كه آره! ما هر جايي براي برادرم نمي ريم و هر كسي رو نمي پسنديم و خيلي سخت گيريم و...
ديدم از شدت خيطي خيلي داره دور پيدا ميكنه گفتم :همون بهتر كه قسمت نشد حتي پاتونو از در خونه ما بذاريد تو! والا نهايت عدم تفاهم دو خانواده همون اول كار مشكل ايجاد ميكرد.چون خواهر منم فوق العاده سختگير بود و شرايط سختي داشت.
اين يكي هم مثل اون خواهر قبلي ام كلي حق و حقوق رو تو محضر قبل از عقد از همسرش گرفت.شما هم كه با اين تفكراتتون اهل دادن اين حقوق نبوديد.
حق طلاق و حضانت اولاد و حق مسكن و شغل !!
طفلي كپ كرده بود.گفت :كه چي؟ مگه ميخواد طلاق بگيري؟
گفتم نه خير.بابت محكم كاري.
بابت آرامش تو كشوري كه همه ي حقوق براي آقايون هست!
خلاصه....نمي خواستم نوكش رو بچينم اما مجبور شدم.
تقصير خودش بود.
بعدش هم كلي آما از دوستان اون دوران داد و من ديدم خودم از همه بي خاصيت تر هستم!
اين خيلي مهمه:
دو روز قبل يه پلاستيك بزرگ برداشتم و هر چي تنقلات و شيريني جات و انواع شكلات و... تو خونه بود ريختم توش و رد كردم بيرون از منزل!
براي ترك اعتياد بايد ابتدا مواد اغوا كننده !! رو از دسترس دور كرد.
اگه فقط بتونم 5-6 كيلو كم كنم .....واااااااااي! خدايا كمك كن بتونم دوري عزيزان شكم رو تحمل كنم.
براي من يا شايد خيلي هاي ديگه انواع وبلاگ و يا كامنت ها به اين صورت باشه:
1-وبلاگ هايي كه به محتواشون يا شخصيت نويسنده ي اونا علاقه داريم و به محض آپ شدن در اولين فرصت شيرجه ميزنيم اونجا.![]()
اين وبلاگ ها خودشون دو دسته هستن:
الف) وبلاگ هايي كه تمايل داريم تو بحثاشون شركت كنيم.كامنت ميذاريم بدون اينكه منتظر بازديد!!! باشيم.![]()
ب)وبلاگ هايي كه كامنت نمي ذاريم و ترجيح ميديم در زمره ي خوانندگان خاموش باشيم.![]()
2-وبلاگ هايي كه بدمون نمياد بخونيم.يعني در دومين فرصت!!! ميريم سراغشون.![]()
جانب ادب رو هم رعايت مي كنيم.يعني حتما كامنت ميذاريم! چون اونا هم وقتي ميان براي ما كامنت ميذارن.![]()
تذكر:كامنت هاي مربوط به اين وبلاگ ها حتما مرتبط با موضوع پست هستن.![]()
3-وبلاگ هايي كه اصلا حوصله نداري بخوني!![]()
اما بي ادبيه وقتي اونا ميان و وب تو رو ميخونن و كامنت مرتبط ميذارن ....تو هم مجبوري دقيق بخوني و نظرت رو در رابطه با اون موضوع ارسال كني.![]()
4-وبلاگ هاي افرادي كه گاهي به وبت سر ميزنن و يه كامنت ضايع!!! ميذارن ! كامنتي كه نشان از نهايت سرسري خوندن نوشته هات داره!![]()
اما خوب ديگه.اينا رو هم چاره اي نداري.
تو هم ميري.يه نگاه به سر تا پاي مطالب ميندازي.يه چيزي رو از توش مي كشي بيرون و يه كامنت مثل خودشون ميذاري و الفرار!!![]()
![]()
5-وبلاگ هايي كه اصلا باز نمي كني!! چه برسه به اينكه بخوني!(اینجا نیاز به اون شکلکیه که داره همه ی موهای سرشو میکنه!!)
اين وبلاگ ها مربوط به صاحبان كامنت هاي عبوري هستن كه به منظور افزايش آمار وبلاگشون اومدن و برات يه چرند تكراري رو ارسال كردن:
من آپم و بهم سر بزن و منتظرتم و وبلاگ قشنگي داري و...از اين قبيل.كه از صد تا فحش بدتره.![]()
6-...............
چون دسته ي ديگه اي به ذهنم نرسيد جاي مورد 6 رو خالي گذاشتم و پر كردنش به عهده ي خوانندگان!![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پي نوشت:
امشب متوجه شدم خلبان اون هواپيماي * آموزشي كه چند روز پيش سقو*ط كرد دختر خلبان شهيدي هست كه هواپيماشون چند سال پيش اطراف تهران سقو*ط كرد.....
خيلي به هم ريختم.
به همسرم گفتم فكر ميكني مادر اين خانواده چه مدت ميتونه دوام بياره؟
خدا بهشون صبر بده و اون دو تارو هم قرين رحمت خودش قرار بده....
آخه وقتي تو اين روزها همه جا آش و حليم آماده هست ديگه اين مصيبت كشيدن چيه؟
از نظر هزينه هم خوب آدم يه پاتيل نمي گيره.به اندازه مي گيره.
ضمن اينكه آقاي همسر هم تو اين مورد با من هم عقيده هست!
-عجب خلق الهي هستن بعضي از اين .....هيچي!
چرا گاهي اوقات لطف دائم ميشه حق مسلم؟
چرا دائم بايد حواست باشه كسي از لطف و محبت تو جو گير نشه؟
چرا دائم بايد حد و مرزها رو براي ديگران يادآوري كرد؟
-12روز مجاورت كم كم منو برگردوند به خودم!خدايا شكرت...
-چند روزي بود حسابي ياد مزه ي شيرين ولي اسفناك بعضي گناهانم افتاده بودم.از يه طرف وجدان درد و از يه طرف دلتنگي براي دوران خوش جهالت!!!!!!
-خدا زنده بذاره واحد علوم و تحقيقات رو! حالا ديگه سراسري هر چي شد.اصلا بي خيال.
از صبح تا حالا دو خط تلفن ثابت و موبايل خودم و پسرم سر كار هستن.
چقدر اقوام و آشنايان دلسوز و كمي تا قسمتي فضول داشتيم و خودمون خبر نداشتيم!!!
اما تو اين جماعت دوستان يكيشون هست كه طفلي ميزان محبتش يه سر و گردن بالا تر از بقيه هست.سالي يكي دو بار رو خودش بهم زنگ ميزنه و از قبل از عيد هم شديدا مصمم هست!! كه بياد خونمون.
اين خانم آمارگير پيشرفت هاي مادي و شغلي و ....دوستان هستن و گزارشگر اين پيشرفت ها به سايرين !
خيلي هم راحت و بدون دغدغه آمار ميگيره!! بدون خجالت و بدون مقدمه چيني!
تا ميزان حقوق همسرم.ميزان دريافتي و اضافه كار و ....مدل ماشين و تعداد سفرهاي تابستوني و محل اقامت و ....اصلا سوالاتي كه كسي باور نمي كنه!
اما اينا هيچ كدوم مهم نيست.
قسمت مهم ماجرا انرژي منفي هست كه اين خانم با هر تماس يا حضور تو خونه ي من پخش ميكنه.
آخرين بار كه 7-8 سال قبل اومد اين اتفاقات ظرف 2 ساعت افتاد:
جارو برقي الكي خاموش شد و جالبه كه خود به خود فردا روشن شد!-ليوان عزيز كرده ام!! شكست-پلي استيشن پسرم خراب شد و يه سري اتفاقات جزئي ديگه و بدترين اينكه دسته ي گوشت كوب!!!شكست!
اين شكسته شدن دسته ي گوشت كوب از همه ي اتفاقا ديگه بدتر يود.چون هر بار وقتي آبگوشت ميپختم سر سفره يادم ميفتاد كه گوشت كوب نداريم!!
حالا......خداوند ختم به خير كنه كه اين خانم عزمش رو جزم كرده اين بار حتما بياد خونه ي ....
---------------------------
1-من اصلا با قبل فرق نكردم.فقط مهمون بازي و سفر هاي كوتاه و بلند و غيره برام محدوديت نت گردي رو به ارمغان آوردن.
الان كه تابستونه منم تو بعضي ماموريت ها با ماركو همراه ميشم.پس كم اومدن به نت توجيه ميشه.
2-در لفافه مينويسم چون گاهي بعضي حرف ها رو ميخوام بنويسم و نمي خوام هيچ كسي هم متوجه منظورم بشه.
حالا به هر دليل.
مثلا منظورم از سفر تو دو پست قبلي سفر آخرت بود و اينكه سفرهاي دنيا و لذات دنيا منو از اون سفر اصلي غافل كردن.
3-يكي از خوانندگان عزيز كامنت گذاشتن:
((کافیه مرد آزار نباشیم تا توشه لازم برای اون سفری که می گی داشته باشیم ))
آخه! اگه من همسرم رو آزار ندم كه سنگ رو سنگ بند نميشه! اون وقت چطوري دلم خنك بشه؟
همسر بدبختم كه عادت كرده دائم يه هيولا بالا سرش باشه چي؟طفل معصوم رو كي عذاب كنه؟!
توضيح:از شوخي گذشته.
هر كسي تو زندگيش يه لمي هست.تو بعضي زندگي ها و در بعضي موارد اگه زن بخواد يه قدم عقب نشيني كنه اون وقت بايد تا آخر عمر در حال كولي دادن به همسرش و خانواده ي گودزيلا صفت اون باشه.
نه! اين وب هم فايده اي نداشت!
فكر ميكردم اينجا هم ديگه تنها نيستم و نمي تونم حرف هاي دلمو بزنم.
خواننده ها چه مجازي باشن چه غير مجازي .....به هر حال....
تا اينكه تو چند پست اخيرم ديدم اصلا هم اين طور نيست.هر بار حرف دلم رو نوشتم هيچ كسي متوجه نشده.اصلا كسي منظور منو نگرفته.حالا يا به دليل سرسري خوندن مطالب هست و يا به دليل اختصار و در لفافه نوشتن من.
هر چي هست خوبه.
هر چي هست هنوز هم مي تونم خيلي حرف ها بزنم.
تا همين چند وقت پيش جزئي از افكار شبانه روزم بود و كلي برنامه و كنترل اعمال بر پايه ي اون....
اما الان وابستگي ها و برنامه ريزي هاي متفرقه حسابي مشغولم كرده.
خوب كه فكر ميكنم مي بينم يه جورايي دارم با اين سفر مخالف ميشم....
يه جورايي مي خوام بمونم....
نبايد اجازه ي تقويت اين حس رو بدم.......
خدايا كمك كن....
-مديران جوان هميشه هم مبتكر و كارآمد نيستن.
امروز براي انجام يه كار اداري رفته بودم جايي.حدود 40 دقيقه فقط عدم تسلط و مديريت رو تماشا كردم تا نوبت بهم رسيد.
ترجيح دادم بدون رفع مشكلم بيام بيرون....
يقين دارم به زودي با توجه به مشاهدات امروزم تو موارد مربوط به وظايف اين آقا بلوايي به پا ميشه و حسابي هرج و مرج ....
مشكل اينجا بود كه اين آقا به طرز عجيبي داشت مشكل همه رو حل ميكرد!!!
با خوشرويي و انعطاف وصف نشدني!
گاهي حل مشكل كسي باعث ايجاد مشكل براي نفرات و مراكز بيشتري ميشه و....
جالبه ايشون از ابتدايي ترين قوانين اونجا هم خبري نداشت كه ايم امر باعث حيرت زير دستانش شد!
وای! دیگه امروز و امشب لطف خدا شامل حالم شد و در سکوت و خلوت حسابی بهم خوش گذشت:
آقای همسر که ماموریت.بچه ها هم یکی خونه مامانم و یکی خونه خواهرم.منم بی نهایت از این شرایط استقبال کردم و حسابی امروز و امشب رو گذاشتم برای خودم.برای بودن با خودم....
-به نظر شما شخصیت افراد تا چه حد از لابلای پست ها و کامنت هاشون مشخصه؟
واقعا قابل تشخیصه یا من اشتباه میکنم؟
بعضی کاملا مشخصه چقدر توقعی و پرمدعا هستن.فقط خودشون و خانوادشون رو قبول دارن و با آه و ناله از اطرافیانشون مینالن.
بعضی ها هر چقدر سعی میکنن جالب و جذاب بنویسن اما باز هم تلخی و یخ بودنشون تابلوئه.
تو نوشته ها بعضی ها افسردگی و دلمردگی کولاک میکنه.
یه بنده خدایی رو که میتونم قسم بخورم تعادل رفتاری و روحی نداره.بعدش گله پشت گله که همسرم این طوره و اون طوره....
یه نکته ی کاملا مهم:
خدایا منو ببخش اگه می خوام این نکته ی مهم رو بگم.حالا هر کسی هر جوری خواست برداشت کنه:
این حالات متفاوت بیشتر تو نوشته های خانم ها به نظر میاد !! آقایون اصلا .....نمی دونم چی بگم!؟ من که نتونستم تفاوت و نکات خاصی تو نوشته ها و شخصیت های اونا پیدا کنم!
دیگه سکوت! بیشتر توضیح بدم بی تردید یه گروه بهشون بر می خوره.
(۱-عمرا بگم کدوم گروه!!! ۲-برم با یه فنجون نسکافه سراغ ادامه ی لاست!)
توضیح یا به عبارتی بعد نوشت!:
ای بابا! من که غیب گو نیستم! ولی بعضی وبلاگ ها رو که بیش از یک ساله میخونم و گاهی توشون دقیق میشم.......احتمالا بشه در مورد نویسنده هاشون نظرای نصفه و نیمه داد! حالا درست یا غلط؟
نمی دونم!
اينا علائم پيري هست يا خنگي و گيجي؟!
البته بنده از ابتداي دوران نوزادي به شوت بودن!! معروف بودم.
ولي الان ديگه دو سه ساليه وضعيتم بسيار خطرناك شده.
نمونه هايي از علائم مورد نظر:
1-از دوران دانشجويي به دليل زمين خوردن دچار مشكلي تو ناحيه زانو هام شدم.سالي دو سه بار دردها و مشكلاتم شروع ميشه. با كاربرد تدابير خاص و سفارشات پزشك بعد از چند روزي خودش خوب ميشه.
اين بار همون شب اول شروع مشكل زانوها.....بنده ناغافل -مثل بعضي ساكنين محترم يك آسايشگاه رواني معروف!!- شروع كردم به ورزش:150 باز طناب زدم و 100 بار در جا دويدم.....
هيچي ديگه! الان دو هفته هست دارم مي لنگم و راه ميرم.
مثال براي درك عمق فاجعه:
چند شب پيش تو صحن حرم امام رضا توسط يه خانم مهربان و دلسوز!!! بهم پيشنهاد استفاده از ويلچر شد.
(ماماااااااااااااااااااااان.اگه به مامانم نگفتم!)
2-اين سطل هاي مشبك بزرگ فلزي رو ديديد؟جلوي ورودي تمام قسمت هاي حرم امام رضا هست.
سوراخ هاي بزرگ داره.اندازه كف دست.داخل اونا پلاستيك هست براي قرار دادن كفش ها.
هر چي نگاه كردم ديدم:نه! فايده نداره! اون ته ته ...سطل 2 تا دونه پلاستيك هست كه اگه من كاملا سر و ته بشم بازم دستم به اونا نمي رسه!(ياد دستان پر توان گجت هم افتادم!)
تو فكر بودم كه يعني چه؟! خوب چرا بايد اين سطل ها تا اين حد گود سفارش داده بشن!!
جاتون خالي.روم به ديوار.
يه خانم سالمند اومد و خيلي عادي خم شد و دستش رو از لاي شبكه ها داد تو و يه پلاستيك برداشت!!!
چرا به ذهن خنگ خودم نرسيد!
ذهني كه ابتداي سال تحصيلي كه ميشه پروه هاي علمي-تحقيقاتي مدرسه منتظر تراوشات!! و اظهار نظر و ارائه ي موضوعات مختلف ازش مي مونن!و شك ندارن اگه گروهشون با اين مغز باشه قطعا پروژه شون قابل طرح و ....ميشه!!
3-اين خانم پر مدعا 3-4 سالی هست كه ديگه عمرا بتونه اسم همه ي دانش آموزانش رو ياد بگيره!
تو هر كلاس 4-5 تا اسم تو ذهنش ميمونه و براي صدا زدن ساير دانش آموزان از اين اسامي استفاده مي كنه:
سمت راست خانم فلاني-نفر دوم از پشت سر خانم فلاني-قرينه ي خانم فلاني-....
4-چند وقت پيش اومدم از فروشگاه بيرون.
هر چي گشتم ماشينم نبود! نبود كه نبود!
خدايا! چطور به مادر فولاد زره زنگ بزنم و بگم ماشين نيست!
......هيچي! شما نخونده بگيريد:اون روز اصلا ماشين نبرده بودم!
و هزاران موارد ديگه....
ولي...ولي ....خدا نكنه مطلبي برام مهم باشه.مو رو از ماست مي كشم و.....عمرا چيزي تو ذهنم از قلم بيفته.
آقاي همسر ميگه:مطالب تقويت كننده حس كينه جويي و بدجنسي از جمله ي موارد ماندگار!!! هستن.
هزار و ....حالا ....ديگه بقيه اش با خودتون.
من برگشتم.
از سفر! نه از شوك!
چون وقتي رتبه ي ساير دوستان پسرم و چند تايي از آشنايان رو شنيدم از شوك بيرون اومدم!
بازم صد رحمت به پسر خودم!
مشكل اينه كه ما فقط نظرمون روي دانشگاه هاي تهران هست.رتبه ي پسرم براي قبولي تو مهندسي هاي روزانه ي دانشگاه هاي تهران مناسب نيست.
اما ....اينو پست حساب نكنيد.
هدف فقط عرض ادب و كارت حضور زدن بود.
تا به همه ي دوستان سر نزنم پست جديد نمي ذارم!(هر چند كه پايين هتل كافي نت بود و 4-5 مرتبه اي از اونجا شيرجه زدم تو وبلاگ بعضی از دوستان!!
زنده باد دانشگاه آزاد....
(از طرف يه مادر كه رتبه ي پسرش تو كنكور سراسري بهش شوك وارد كرده!!!)
مثل ماهي كه از آب بيرون بيفته خودش رو بلند ميكرد و ميكوبوند زمين....2-3 ساعت بعد كه از همون مسير برگشتم بي حركت افتاده بود.
تموم مدت سكوت تلخي تو ماشين حكمفرما بود.اعصابمون بخاطر اين بي دقتي من بهم ريخته بود.
اي كاش راهي بود براي زودتر خلاص شدنش يا نجاتش.....
2-من دو روزه از سفر برگشتم.تراكم امور عقي افتاده و تدارك برگزاي چند تا مهموني فرصت آزاد برام نمي ذاره.اما يه توصيه دارم براي آقايون.يه توصيه ناشي از يه تجربه(يادم باشه به پسرام هم ياد بدم!!!)
اونم اينه:
هيچ وقت خانمتون رو بدون خودتون با خانواده اش به سفر نفرستيد!
تازه متوجه ميشه چقدر نبودن شما خوبه و چقدر بيشتر بهش خوش مي گذره!!!
چه بي نمك و چه تابلو!![]()
يعني آدم فقط به 4 دست لباس براي خروج حتي كوتاه مدت از خونه اش نياز داره؟![]()
شناسنامه اي يا مسواكي يا وسيله ي ديگه اي نياز نيست؟
من كه اگر يه شب بخوام برم جايي كلي خرت و پرت توي ساكم اسكان پيدا مي كنن.![]()
حالا اين مقدمه رو نوشتم تا بگم امشب با يادآوري مجدد اين مطلب با خودم فكر كردم اگه يه زماني بخوام با قهر خونه رو ترك كنم چه كارايي رو انجام ميدم!!![]()
به ترتيب:
1-سه سوت هارد كامپيوترم رو پاكسازي ميكنم تا اگه رفتم و ديگه برنگشتم يا تو نبودم بچه هاي فضول خواهرشوهرها!! اومدن سراغ سيستم خيط كنن و دلم خنك بشه!![]()
اصلا شايد هارد رو كندم و با خودم بردم!![]()
2-يه چرخي مي زنم تو خونه و يه نظافت كلي و يه حال اساسي به كمد وسايلم و كتاب هام ميدم!![]()
نبايد كساني كه به بهانه ي صحبت با همسرم و واسطه شدن ميان خونمون بگن:اه اه! خوب شد اين زنيكه شلخته رفت!![]()
(البته آشتي دادن بهانه اي هست براي چتر انداختن!)
3-لپ تاپ در اولين فرصت ميره دم در تا فراموش نشه
.زندگي بدون نت يعني مرگ خاموش.يعني فسيل شدن.از نظر كلاس و پرستيژ هم درست نيست آدم پشت سيستم ديگران بشينه.![]()
4-سعي مي كنم از عمد و مثلا سهو! يكي از لباس هامو در ديد آقاي همسر بذارم تا با ديدن اون دلش برام تنگيده بشه و غصه بخوره.
(ايشون شديدا عاطفي و احساساتي هست)
5-برداشتن عابر بانك خودم و همسرم و كارت اعتباري ايشون جهت ايجاد تشنج عمرا فراموش بشه
.(رمز عابرش رو عوض نمي كنه.بهش ايمان دارم)
6-با دوستم تماس مي گيرم و بهش تذكر ميدم در هيچ شرايطي همسرم رو براي شام دعوت نكنه يا براش غذا نفرسته .والا با خشم من رو به رو ميشه.
(1-نهار رو نمي گم چون اداره مي خوره 2-اون وقت بعد از چند شب خود به خود شكل پنير يا تخم مرغ ميشه!)
7-حالا ميرم سراغ وسايل شخصي و احتمالا چند تا لباس.![]()
8-در انتها سوئيچ ماشينم رو ميزارم جلوي آينه تا بلافاصله ببينه و بدونه كه هيچي از زندگي مشترك نبردم.ماشين براي خودش باشه!![]()
(اينجا بيشتر براي دل شكسته ام غصه مي خوره)
تبصره:در نوع پيشرفته ي قهر نه تنها سوئيچ رو نميذارم بلكه سند خونه و ....رو هم برميدارم تا بدونه تا بدونه به زودي براي تصرف اموالي كه به نامم زده اقدام خواهم كرد...![]()
![]()
(باشد تا ساير آقايون بيدار گردند...)
۹-احتمالا بعد از طی مراحل بالا خشم و عصبانیتم خوابیده و مثل بچه ی خووووووووووووب! برمیگردم سر کارهای روزانه ام!!
_____________________________
بازم چند روزي مي رم سفر.
سفرم بخير....![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پيوست بعد از خوندن بعضي نظرات:
اي بابا!
كي گفته من قصد قهر كردن و رفتن رو دارم؟! اينا همه تراوشات مغز من و تصوراتم بود كه اگر يه همچين قصدي داشتم اين مراحل رو طي ميكردم!![]()
اصلا من عقيده دارم موقع كودتاي بين زن و شوهر اون كسي كه بايد بره بيرون مرد هست نه زن! ![]()
چه معني ميده بيرون رفتن و ترك سنگر؟ زن بايد بمونه و تا آخرين نفس دمار از روزگار مرد در بياره.![]()
![]()
خرابي جارو برقي به مدت 5-6 روز و حضور يك جوجه كوچولو -امانتي دوست پسرم.تا بعد از مسافرتشون بياد و پس بگيره-باعث اتفاق امروز افتاد:
جوجه رو كه خيلي هم بد غذا و سخت گير هست تو خوردن آوردم تو هال و ولش كردم! راه رفت و نوك زد زمين و...تا سير شد!
پسرم گفت :خنده نداره مامان.باور كن گريه داره!
ولي من الان هم كه دارم تايپ مي كنم مي خندم!به نظرم اشكال از درصد ناخالصي هاي غيرتم باشه....
-خدايا شكرت كه امروز به تعداد ستاره هاي آسمون ها بهم لطف كردي!
امروز صبح زود حدود 6 تنها رفتم يه جايي.يه مكاني.خيلي خلوت.خيلي خيلي.چه اشتباهي!چه حماقتي!
برگشتم دم ماشينم ديدم يه ماشين نمره شخص ي و لبا*س شخص ي با بي*سيم ايستادن و به محض ديدن من اومدن جلو و كلي سوال و اخم و استعلام نمره ماشين و ديدن مدارك و.... بعدش هم رفتن!
حالا بماند كه ممكن بود با تشابهي يا سوءظني برده ميشدم به ناكجا آباد!
اما از صبح هر چي زمان مي گذره بيشتر وحشت برم ميداره:از كجا اونا واقعا مامور بودن؟شايد دزد بودن؟!با گرفتن مدارك بلافاصله ماشين رو ميبردن؟
هر چي بود بخير گذشت و خداوند باز هم منو شرمنده ي الطاف بي دريغ خودش كرد...
هر چند وقت يه بار مياومد به شهري كه ما بوديم خونه ي نامزدش.
خانم همسايه اونقدر به اين داماد مي نازييييييد! دائم مي گفت آقاي دكتر فلان گفتن آقاي دكتر فلان كردن!
خلاصه كلي اسباب خنده و تفريح و افزايش بار گناهان ديگران رو فراهم ميكرد!
يه بار يكي از همسايه ها بهش گفت:حالا چه داماد تو باشه و چه نباشه گاو مش حسن ميزاد! همونطور كه از عصر حجر حيوانات دارن خودشون بدون دامپزشك ميزان!
اين خانم كلي بدش اومد و ....بماند.
آخراي اقامت ما تو اون شهر اين خانم دچار مشكلي تو ناحيه ي شكمش شد و نياز به عمل جراحي پيدا كرد.
طفلي خيلي ميترسيد.
يه بار كه دامادش اومده بود خواسته بوده دلداريش بده . بهش گفته:
مامان جون اصلا جاي نگراني نيست.گاو هاي ماده ي ما هم دچار اين عارضه ميشن و به راحتي با عمل جراحي مشكل حل ميشه! بدون هيچ دشواري يا اتفاق ناگواري!
از فرداي اون روز اين خانم با آب و تاب داستان دلسوزي آقاي دكتر و مقايسه ي ايشون با گاو هاي ماده ي روستاشون رو براي همه تعريف مي كرد!
حالا اون خانم من و دوستان ديگه هر كدام يه گوشه از ايران هستيم و گاهي از طريق تلفن ياد خاطرات گذشته ميكنيم....
عجب چرخش و گردشي داره اين چرخ و فلك روزگار...
توضيح 1-فكر نكنيد كه به به! اين كامنت كله ي سحر گذاشته شده و فرزانه خانم چه سحر خيز شدن!
عمرا!
بنده دي وي دي هاي لاست رو به دست آوردم و تا الان داشتم تا اونجا که زمان یاری می کرد تماشا مي كردم! الان هم نماز صبج خوندم و تازه مي خوام بخوابم!
از بدشانسي حدود ساعت 4 آقاي همسر بيدار شد و با ديدن من پاي تي وي گفت:
تو جرات داري فردا تو روز بخوابي! خيلي لات شدي!(يادم باشه در مورد شب بيدار موندن و فيلم ديدن و لات شدن يه ارتباط منطقي پيدا كنم!)
توضيح 2-بنده تابستون ها مراسم شب زنده داري دارم و از آرامش نيمه شب لذت ميبرم.فيلم-تخمه-تنقلات-اينترنت-جدول و.....خلاصه خدا رو شكر ميكنم و با تمام وجود مايه ي آرامش بودن شب رو حس ميكنم!!!


