تبليغاتX
دل نوشته های یک زن آریایی
1-ننه جون دانش آموز هم دانش آموزاي قديم!

اون موقع ها مي گشتيم ببينيم دبيرهاي ما تو كدوم مدارس منطقه درس ميدن.نمونه سولاتشون رو گير مي آورديم و براي امتحان مي خونديم!

حالا اينا !!بهشون ميگم:شك نكنيد كه تعدادي از سوالات بين كلاس شما و اون يكي كلاس مشترك هست.حتما سوالات اونا رو تهيه كنيد و بررسي كنيد.هدفم اينه كه با نكات مختلف و سوالات مختلف آشنا بشن و كلا يه تكون و تحركي داشته باشن.

 امروز نصف سوالات رو مشترك دادم.اما محض رضاي خدا حتي يك نفرشون متوجه نشد! گفتم نكنه نمي خوان به روي خودشون بيارن .كه اگه نمره ها خوب شد بگن تلاش خودمون بوده.برگه هاشونو نگاه كردم و ديدم اي دل غافل!اكثرا دارن وحشتناك پاسخ ميدن!!

2-يكي از بچه ها كه زودتر برگه اش رو داد هي دست و پا ميزد كه خانم ببين فلان مساله رو درست حل كردم؟

 منم يه نگاه انداختم و گفتم آره.

 يه دفعه 3-4 نفر از بچه هاي دور و برش هم برگه هاشونو با اطمينان دادن!

پيدا كنيد پرتقال فروش را! خودشون خنده شون گرفته بود

 3-يعني ماشين من تا اين حد كثيفه؟!

دانش آموزان:خانم!تو رو به خدا يه امتحان ديگه جلسه بعد بگير.اينو خراب كرديم!

قول ميديم حسابي ماشينتون رو بشوييم!!!

 4-پسرم كه دانشجو هست ميان ترم زبان رو نمره ي خوبي گرفته.

بهش گفتم:من اصلا نديدم تو زبان بخوني.نكنه تقلب كردي؟!

 ميگه:نكنه فكر كردي درس خوندم؟!

۵-تو كه رانندگي بلد نيستي موقع دنده عقب فقط پشت سرتو نگاه نكن و فرمون رو اونقدر گرد كن تا صداي تق! برخورد رو بشنوي!

 بهش گفتم اشكالي نداره .برو.اصلا هم از ماشين پياده نشدم كه ببينم چي شده.تو عالم همكاري زشته.

حالا بايد باز به همسرم بگم نمي دونم چي شده! حتما وقتي جلو خونه پارك بوده باز يكي زده و رفته!!!

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 18:38 | لینک ثابت |
يه فاميل نسبتا نزديك داريم.اين خانم هر وقت زندگي بر وفق مرادش نباشه شروع ميكنه به گله و شكايت و گريه و.....طفلي كلا اعصابش ناراحته.

هر بار هم به من يا خواهرم تلفن ميكنه.بيشتر به من.بيش از يك ساعت حرف ميزنه و ناله ميكنه و....
دو روز قبل از سركار تازه رسيده بودم كه تلفن زد و شروع كرد.

منم مثل هميشه سعي ميكردم بيشتر شنونده باشم.چون با كوچكترين حرفي كه مخالف نظرش گفته بشه فورا بهت حمله ور ميشه.دائم بايد گفت:آره عزيزم.حق با تو هست!

ولي خوب يه جاهايي نميشد ديگه.واقعا غرغر هاش بي منطق بود.منم دو يا سه بار-باور كنيد فقط دو يا سه بار-گفتم:خيلي خودتو اذيت ميكني.به اعصاب خودت خیلی فشار مياري.

ديشب تلفن زده به خواهرم كه:اين فرزانه چقدر بي خياله!اينقدر دلم مي خواد مشكلات من براش پيش بياد ببينم نظرش همينه!!

گفتم خيلي خوب!حالا كه اينطوره اين بار بهش ميگم موقع غرزدن و نالیدن بشينه كنار ديوار.هر يه جمله كه به من ميگه يه بار هم محكم سرش رو بكوبه به ديوار!!

بهش ميگم درست ميگي تو خيلي بدبختي....

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 6:40 | لینک ثابت |
-هر وقت آقاي همسر غليظ تر قسم مي خوره متوجه عمق دروغ گفتنش ميشم!
الان پشت تلفن گفتم:يه بار ديگه جون من رو قسم بخوري ميدمت سر و ته از برج ميلاد آويزونت كنن!

-دقت كرديد ما ايراني ها به هر كسي كه از همه بي ريخت تر و بيني اش بزرگ تره و ......تر هست مي گيم:خانم خوشگله! به به! حالت چطوره خوشتيپ؟! و شبيه اينا!
بعدشم طرف ...كيف ميشه و فكر ميكنه واقعا اين خصوصيات رو داره!
در حقيقت همون خصلت پاچه خواري ما ايرانيها.

-ديشب كلي سر آقاي همسر شلوغ بود.آخر شب از محل كار اومد خونه.با اينكه مهمون داشتيم.بعدشم تا حدود ساعت 1 نيمه شب دو خط تلفن خونه و موبايلش دائم اشغال بود و...
سر سفره با لحن محكم و قاطعي به من گفت:يه ليوان دوغ بريز!!!
بنده هم بدون ملاحظه حضور مهمونا يه مشت قدرتمند كوبوندم به ران پاي ايشون و گفتم اين واسه خاطر يادآوري بود كه جايگاهت تو خونه يادت نره!!
(البته فكر نكنيد من چه بي ادبم.يه جور ادغام شوخي و جدي بود و كاملا ضروري)

نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 18:55 | لینک ثابت |
-حواس براي آدم نمي ذارن!

 صبح اول وقته.آقايون رفتن از منزل بيرون.به سمت اداره و دانشگاه و مدرسه.

هر چي گشتم دنبال گوشي موبايلم مي بينم نيست! يه زنگ زدم به گوشي خودم مي بينم پسر كوچيكم جواب داد!

 تا اين حد يه نفر ميتونه شوت باشه؟!موقع آماده كردن كيفش موبايلم رو هم گذاشتم داخل كيف اون طفلي.

حالا خوبه زود متوجه شدم و يه مرتبه سر كلاس و تو مدرسه شروع نكرد به زنگ خوردن!

 

-مهندس آينده و سازنده آينده كشور!! داره از در ميره بيرون به سمت دانشگاه.

نه كلاسوري ! نه ورقي....!

مي گم:مگه تو امروز رياضي نداري؟نبايد هيچي با خودت ببري؟

 ميگه:ولمون كن بابا.خودكار كه تو جيبم هست يه تيكه كاغذ هم از يه گوشه تو كلاس پيدا ميكنم!

 حالا خوبه جهان سوم مونديم!من كه چشم اندازم رفته رو جهان دهم!

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 6:30 | لینک ثابت |
نه! فايده نداره!
از ديشب دارم كشيك ميدم تا بتونم سر فرصت مناسب موبايل پسرم رو چك كنم!تا صبح دست و پا زدم و نيمه شب كلا تصميم گرفتم به بهانه بد خواب شدن برم تو اتاقش بخوابم و....
اما ظاهرا اين بشر دائم بيداره!
نتيجه ي كمين ديشب اين شد كه حالا بايد خسته و خواب آلود برم سر كلاس!

-اين پست به دليل سري بودن و حساس بودن به سرعت حذف خواهد شد!!

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 6:54 | لینک ثابت |
نه! ديگه فايده نداره.
يه زماني خط مي داديم به باباي بچه ها كه بهشون اين طور بگو و اون مدلي رفتار كن و...
ديشب پسرم وسط نطق كوتاه آقاي همسر رو ميكنه به من و ميگه:
اينا همه حرف هاي تو هست!
اين بنده خدا رو اگه ول كني هفته به هفته هم كاري به من نداره!
اين حرف هايي كه عقل جن هم بهشون نميرسه فقط از مغز مامان بيرون اومده!

توضيحات:
1-آقاي همسر حال كرده بود از اينكه پسرش مهر سادگي زده به روحيه ي پدرش
2-حرف من تذكر در مورد درس خوندنش بود و اينكه به تعداد شهريه ي واحدهايي كه آخر ترم بيفته از پول ماهانه اش كسر ميشه!
بد گفته بودم؟چه ربطي داره به عقل جن؟يعني اجنه هم از تنبلي بچه هاشون مي نالن؟!


 

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 18:28 | لینک ثابت |

1-سوال من از آقاي همسر:از اول هفته ي قبل اعلام كردم 5 شنبه و جمعه نه خونه شما ميريم نه خونه ما.پسرمون شنبه امتحان ميان ترم رياضي داره.
آقا 5 شنبه شب اومده خونه ميگه:كاش زنگ بزنم مامانم اينا!(يعني يه جماعت آدم!)بيان امشب اينجا تا فردا شب باشن!دلم براشون تنگ شده.حالا كه ما نميتونيم بريم اونا بيان!
ازش پرسيدم:ببخشيد.يه سوال كاملا تخصصي:اون وقت علت خانه نشيني آخر هفته ما چي بود؟

2-سوال پسر بزرگم:مامان!اگه يه پدري فرزندش رو بكشه حكمش چيه؟
گفتم چند سالي زندان.چون پدر خودش ولي دم حساب ميشه.
گفت اون وقت اگه يه فرزند پدرش رو بكشه؟(كه فكر كنم از ابتدا سوالش همين بود! اولي استتار بود براي سوال اصلي!)
گفتم اون وقت بايد پدربزرگ و مادر بزرگش  رضايت بدن!
گفت:اوه اوه........يعني مثلا من اگه بابا رو بكشم سر و كارم با عزيز ميفته؟! همون بهتر كه بعد از قتل بابا برم و خودمو از برج ميلاد بندازم پايين!!

-سوال پسر كوچيكم:اگه من يه تيمسار باشم و با لباس باشم تو خيابون اون وقت يكي منو بكشه ...چه فرقي داره با زماني كه لباس شخصي تنم باشه و يكي منو بكشه؟!
گفتم هيچي! تو حالت اول يه حقوق ماهانه گير من و بابا مياد! اما تو حالت دوم خرج زن و بچه ات هم ميفته گردم من و بابا!
_______________________________

مثلا اومدم جمعه كه دحوالارض بود روزه بگيرم! همچين كه بيدار شدم و رفتم تو آشپزخونه يه تيكه گردو گذاشتم دهانم و....سعادت نداشتم ننه!
بسوزه پدر پرخوري و شكمويي!

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه بیست و سوم آبان 1388 ساعت 19:56 | لینک ثابت |
اول :هوار هوار تشكر بابت پاسخ دوستان به فراخوان! پست قبلي! اي ول!جميعا دم همتون گرم! حسابي كارم راه افتاد.

دوم:همون اولي.چون خیلی برام مهم بود.

سوم:پست جديد نمي ذارم تا بتونم دونه دونه وبلاگ دوستان حتي پست هاي عقب افتاده رو هم بخونم.
ننه جون يه پسر دانشجو تحويل داديم اصلا در طول دوران دبيرستان غصه امتحان و درس و ....براش نخورديم.تنها هم و غم ما كنسل كردن تردد افراد به منزلمون در ایام امتحانات اون طفلی بود! اما اين دومي.....ديوونه كرده منو.پا به پاي اون منم دارم فيزيك ميخونم و رياضي ميخونم و....خلاصه دارم كل درساي اول دبيرستان رو ميخونم!
اگه اون قراره 1 ساعت درس بخونه بنده بايد 2 ساعت بخونم كه بتونم با كوتاهترين و كلي ترين جملات مطالب رو بهش تفهيم كنم....والا خسته میشه و گوش نمیده!
خلاصه اينه كه براي نفس كشيدن هم وقت كم دارم.
يادش بخير....يه زماني دائم تو نت تك چرخ ميزدم و .....

(الان نمیدونم این پست بود؟چی چی بود؟!)

نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 15:29 | لینک ثابت
از خيلي محبت هاي زور زوري بدم مياد!
حوصله خاله بازي و...رو ندارم.حالا بذارم به حساب اينكه دلم نمي خواد خيلي با ديگران قاطي بشم.حتي اگه اين ديگران دوست خانوادگي چندين سالمون باشه!

يا شايد هم ميدونم كه عرضه ي جبران محبت هاي ديگران رو ندارم!

یا شاید هم از آدم به دورم!

من دلم نمي خواد آمار فريزر من دست كسي باشه و تا مي بينه سبزي تموم شده برام پاك كنه و خرد كنه و سرخ كنه!! و بياره!
دلم نمي خواد وقتي ميگم كلي كار دارم يك ساعت بعدش يكي پشت در خونه باشه!بگه اومدم كمكت!
دلم نمي خواد تا ميگم دوباره جارو خراب شد يكي آژانس بگيره و با جارو برقي اش!! بياد خونم!
دلم نمي خواد وقتي مريضم يكي آش درست كنه و بلافاصله برام بياره!
و خيلي چيزهاي ديگه.باور كنيد من آدم بي لياقتي نيستم.اما هر كدوم از اين محبت ها با كلي مزاحمت توام هستن كه اعصاب منوبه هم ميريزه.....
هر كسي نگاه ميكنه ميگه خوش به حالت!الان ديگه دوست اينطوري پيدا نميشه.قدرش رو بدون.
اما...


فردا از صبح مياد.چون من يه كم مريضم.و اين مراسم عيادت تااااااااااااااااااااا12 شب ادامه خواهد يافت.....
-خوبه اين ستون وسط پذيرايي خونه ي ما هست!

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 0:34 | لینک ثابت |

-چند روزيه در به در دنبال يه آدرس كه بتونم چند تايي سايت رو باهاش باز كنم.
برنامه نميخوام.كه مجبور باشم دانلود كنم.
كسي آدرسي سراع نداره؟

-مشكلات زودگذر تو يه قسمتي از زندگي ما آدم ها ميان و ممكنه بلافاصله برن.اما تاثيرشون تا مدت ها ميمونه.
از بعد از بيماري مامانم هنوز نتونستم يه شب درست بخوابم و هنوز نتونستم از ته دل بخندم و شاد باشم....
مشكل مامانم تا حدود زيادي به لطف خدا حل شده.اما من و ساير افراد خانواده .....

-اونوقت همكارا ميگن تو اين همه سختگير و بيشتر مواقع رفتارت با دانش آموزا تند هست.پس چرا تا اين حد هواتو دارن؟!
آخه اگه من سختگيرم يه جاهايي سوپاپ اطمينان رو باز ميذارم.
ديروز تا رسيدم تو كلاس مدير و معاون با عصانيت پريدن تو كه ....آره:دقايقي قبل از تو اين كلاس يه تعداد سرشونو بردن بيرون و پنجره و تو خيابون شعا***ر دادن.
حالا فلانتون ميكنيم و بهمانتون ميكنيم و زنگ بزنيد خانواده هاتون بيان و......بنده هم در كمال آرامش گفتم:بهتون اشتباه گزارش دادن.من از ابتداي زنگ تفريح اومدم تو اين كلاس و با بچه ها كار داشتم....همچين خبرايي اينجا نبوده...

حالا نبايد اين دانش آموزا هواي منو داشته باشن؟!
نبايد بگن خانم دمت گرم!چقدر باحالي؟!

توضيح:ديروز روز دانش  ** آموز بود.

--------------------------------
گفتم يه سر كوچيك بزنم تو نت ببينم دنيا دست كيه و برم بخوابم.الان بيش از يك ساعته هنوز اون سر زدن كوچيك تموم نشده!
يكي بياد منو از اين پشت كام بكشه كنار....

 


 

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 ساعت 7:17 | لینک ثابت |
يادش بخير يه زماني بايد برنامه ميريختم و آماده ميشدم و بچه ها رو هم آماده ميكردم تا با هم بريم بيرونم و بگردونمشون و... الان تو خونه تنها هستم. بچه هام خودشون ماشين رو برداشتن و رفتن براي تفريح بيرون. در آينده چي ميشه؟
نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 ساعت 18:2 | لینک ثابت |
-چرا تازگي ها دائم با كمبود وقت مواجه هستم؟

-چرا تازگي ها حوصله ي كسي رو ندارم؟

-چرا تو جمع دوستان حرف هاي ديگران اصلا برام جاذبه نداره و حوصله ي شركت تو بحثاشون رو ندارم؟
-چرا اگه ساكت باشي ميگن خودشو گرفته؟
-چرا مدتي هست بي خيال چاقي و لاغري شدم؟همه با هم:زنده باد هرچي كاكائو و خامه و....تو دنياست....
-چرا از وقتي گواهي نامه رانندگي پسرم اومده دوستاش بيشتر بهش زنگ ميزنن و اس ام اس ميدن؟!
-چرا با زياد شدن مسئوليت هاي شغلي همسرم و ديرتر اومدنش به خونه مشكلي ندارم؟(خدايا!منو ببخش!)
-چرا وقتي اون چراي بالا رو به راحتي به همسرم گفتم طفلي ذوق زده شد كه من با حضور كمرنگش تو خونه مشكل ندارم!(طفلي!)
-چرا بعضي وقت ها دلم ميخواد محكم بكوبم تو سر بعضي از دانش آموزانم!
-چرا حسرت كارگر خوش قول به دل من مونده؟
-چرا از وقتي كوچيك بودم از مسائل عرفي و قوانين دست و پا گيرتو جامعه حالم به هم ميخورده؟
-چرا من هميشه از هر نوع كار تو خونه بدم مي اومده؟

--------------------
يه سوال:كي ميخواد الان خسته و هلاك بره تو آشپزخونه و ترتيب شام رو بده!

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 20:19 | لینک ثابت |

دلم ميخواد با تمام قوا!!! سرم رو بكوبم به ستون وسط هال!
چرا بعضي ها دنبال بهونه ميگردن تا خودشونو بندازن تو خونه ات؟!
اي بابا!
فهم و درك هم خوب چيزيه!

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 17:45 | لینک ثابت
اصلا به من ربطي نداره!
امشب پسرم بزرگم ميگه مامان من مي خوام تو يه سايت دوست يابي عضو بشم!تو مي شناسي؟

گفتم من فقط كلوب.كام رو ميشناسم.البته با سرچ تو گوگل سايت هاي ديگه اي هم پيدا ميشه.

بعدش يه سري اطلاعات در مورد كلوب گرفت و براش سايت رو آوردم و يه توضيحاتي دادم.

گفت باشه.حالا چطور عضو بشم؟

گفتم بايد از طرف يكي از اعضا برات دعوتنامه بياد.خودم برات ميفرستم چون عضوم!!!

گفت كجايي؟!ببينمت!؟
بعدش كه حسابي ديد زد و همه چيز رو زير و رو كرد گفت خوب برام دعوتنامه بفرست.

گفتم ايميل نداري.گفت بساز.

خلاصه مراسم ساخت ايميل به شوخي و مسخره بازي تبديل شد و از بس آي دي هاي چرت رو پيشنهاد ميداد از ساخت ايميل خسته شديم و بلند شد رفت.

نكته 1-اين پسراي من از نت متنفر هستن.به همين دليل برعكس خيلي از همسن و سالشون سمت اينترنت به ندرت ميان.مگر كاري مربوط به درسشون داشته باشن.
خدا رو شكر!

نكته 2-به من چه! وقتي باباي خونه نيست همه يه جورايي قاطي ميكنن و مشغول امور الكي ميشن

نكته 3-قلبا خوشحال شدم ايميل نساخت و منصرف شد.چرا؟

نكته 4-مراسم نت گردي خانوادگي منجر به سوختن نهار فردامون شد.
نكته 5-همون نكته ي 3

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 22:58 | لینک ثابت |
1-ما ديديم مردم برن عيادت بيمار و مراسم سرويس كردن دهان! و بيمارتر!كردن اونو به نحو احسن انجام بدن.اما اينكه ديدن دختر اون شخص بيمار هم برن و عمليات صاف كاري رو دهان اونم انجام بدن وحشتناكه و شديدا كندن همه ي موهاي سر رو مي طلبه!

2-اين چه سري هست كه بعضي ها خودشونو تو زجر و عذاب مي اندازن و ميان 10 ساعت پشت سر هم ميشينن خونه آدم و فكر ميكنن اگه نيان خيلي زشته!

3-اين چه سري هست كه من كلا از سر كار رفتن خوشم نمياد!و هنوز نتونستم با دل كندن از خواب صبحگاهي كنار بيام!

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 6:27 | لینک ثابت |
-فعلا همگي مورد لطف خداوند قرار گرفتيم و عكسها و آزمايشات ثانويه تعجب پزشكان رو از تغيير رويه ي بيماري برانگيخته.
خدايا شكرت.نميگم چقدر شكرت.چون هر چي فكر ميكنم نميتونم مثال و تشبيهي بيارم براي ميزان تشكر ازت.

ولي واقعا بعضي غم ها آدمو به فكر ميبره و تازه متوجه ميشي غم و غصه هايي كه تا حالا برات مهم بودن همه رنگ باختن.

وقتي اونقدر افكارت پراكنده هستن كه به جاي رفتن تو آشپزخونه در آپارتمان رو باز ميكني و همين طوري ميري بيرون و تازه درصدد رفتن تو خيابون هستي كه يه باره به خودت ميايي....
وقتي اونقدر گريه ميكني كه احساس ميكني فاتحه ي چشم هاي ليزيكي ات خونده شده....
تازه اون موقع مي فهمي كه دنيا واقعا بي ارزشه.
اون موقع خنده ات ميگيره از اين كه بزگترين آرزوت قبولي پسرت تو كنكور بوده و بزرگترين مشكلت تحمل بعضي رفتارهاي اطرافيانت بوده.
خدايا!اونقدر الطافت به من و خانواده ام زياد بوده كه واقعا شرمنده ات هستيم.
.............
و اين چنين بود كه فرزانه خانم شرف فرما شدن و برگشتن و كارت ميزنن و.....

نوشته شده توسط فرزانه در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 16:19 | لینک ثابت |
روزهايي تو زندگي آدم ها هستن كه همه چيز براشون رنگ مي بازه

.خوشي ها و غم ها و مشكلات عادي مفهوم خودشون رو از دست ميدن.

بيماري سخت و شايد صعب العلاج مامانم تازه بهم فهمونده كه غم و غصه چه شكلي دارن....

اين روزها ما فقط خدا رو صدا ميزنيم....

التماس دعا...

نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 3:1 | لینک ثابت
1-گند بزنه به اين سرعت نت! دهن آدمو سرويس ميكنه.به نظرم تازگيها افتضاح تر هم شده!

2-باز شدن ايميل شما هم با مشكل روبرو شده؟
حس غريبي بهم ميگه بايد هر چه سريعتر به ايميلم سر بزنم! اما دو روزه هر چي دست و پا ميزنم نميشه.يه سري سوالات اوليه ميپرسه-انگار كه پسورد يادت رفته باشه-بعدش هم هيچي!
كي ميدونه بايد چه كنم؟

3-ناهيد جون با كامنتت منو ياد همين دو سه سال پيش انداختي! آره ننه جون.از اين كارا زياد ميكردم:تلفن ميزدم هر چي دلم ميخواست ميگفتم و گوشي رو قطع ميكردم.
اونقدر كه از قطع كردن گوشي عصباني ميشد حرف هام عصبانيش نميكرد.بعدشم ديگه هر چي زنگ ميزد جواب نميدادم.
اما جووني كجايي كه يادت بخير.
ننه ديگه حوصله ي اين همه خشونت رو ندارم!
4-شانس منو ميبيني!
اين همه تنهايي و كار بيرون و خونه و زندگي و مسئوليت و... حالا كه كلي فيلم و سريال توپ!براي آخر هفته ام تهيه كردم تا تو خلوت و آرامش حالي به حولي.....آقاي همسر اطلاع دادن :اميدوار نباش!!!!منتظر نباش!!! اما احتمال داره فردا بيام!!
ماماااااااااااااااااااااااان.من مامان خودمو ميخواااااااااااااام.....
(ولي اين آقاي همسر عجب اعتماد به نفسي داره ها!)

(فعلا اولین کاری که همین امشب انجام دادم شستن هوارتا ظرف نشسته بود!!)


5-امشب پسرم نشسته تو ماشين كنار دستم.ميگه:از بس ترمز دستي بالا راه افتادي و براي خودت رفتي....ديگه اين زنه تو كامپيوتر ماشين شرطي شده.تا تو ميشيني خودش جلو جلو تذكر ميده كه:ترمز دستي يا .... كنترل شود!!!

باز يه كم رفتيم ميگه:يادش بخير!تا همين پارسال چه خوش به حال شهر*دار تهران بود !چاله چوله ها رو پر نميكرد فقط به خاطر تو!
اگه پر ميكرد اون وقت تو بايد ماشين تو چي مي انداختي؟!!

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 1:58 | لینک ثابت |
نه!
من آدم نمي شم!

حالا كه خوب فكر ميكنم فهميدم دلخوريم چيه.شب قبل از رفتنش به ماموريت سر يه موضوعي بحثمون شد.اما چون مهمون تو خونه بود  بود نشد گفتمان خشن!!! رو به راحتي و با آزادي ادامه بدم.
فرداي اون شب هم طفلي رفت ماموريت.
حالا گذاشتم به حسابش.
دست خودم نيست.
شما هم اگه مثل آقاي همسر بگيد كينه اي هستم پوست از سرتون ميكنم.
دونه دونه موهاي سرتون با موچين كنده ميشه.
من كينه اي نيستم.فقط به شدت از بعضي رفتارها عصباني ميشم.
هزار بار گفتم اگه رفتاري ناخواسته انجام بشه و بعد طرف مقابل پشيمون بشه و ديگه اون رفتار ازش سر نزنه مهم نيست.ميشه فراموش كرد.
اما اخلاق گندي كه -به قول قديمي ها با قابله مياد و با مرده شور ميره- اصلا فرصتي براي بخشش يا فراموشي نميذاره.
اين همسر گرامي من با پوتين رژه ميره رو اعصاب من.بعد يك ساعت وقتي ميبينه اخم كردم ميگه:اي بابا!! تو چقدر كينه اي هستي!!!

حالا هم باور كنيد حضور نداشته كه تا الان من دلخور موندم.والا اونقدر زبونش چرب و نرم هست كه نميذاشت حرص من اينقدر ادامه پيدا كنه.
اينم از تفاوت فرهنگي!
اينم از تفاوت تربيت خانواده ها.
خانواده الف)همه احترام هم رو دارن.اگه به فرض بعد از مدت هاي مديد يه بحث كوچيك پيش بياد بلافاصله از دل هم در ميارن و ديگه تكرار نخواهد شد.
خانواده ب)هر روز جر و بحث و داد و فرياد و اصلا عذر خواهي و تلاش براي جبران و رفع دلخوري معني نميده!
تازه 2 دقيقه از دعواي وحشتناكشون نگذشته كه ميبيني كر كر و خنده و شوخيشون همه خونه رو گرفته!
چقدر بي لياقت!!
اوائل مثه آليس در سرزمين عجايب به رفتارهاي اين خلائق نگاه ميكردم!
تازه ادعا هم دارن كه:
ما كينه اي نيستيم!!!!

 

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 23:49 | لینک ثابت |
1-خدايا منو ببخش!دست خودم نيست ! از خوندن بعضي وبلاگ هاي عشقولانه و لاو تركيده خنده ام ميگيره!
يعني اصلا دست خودم نيست.يه دفعه ميبينم نيشم باز شده!
وبلاگ نامزدها و تازه عروس ها.
نه اينكه بگم بعد از چند سال عشق و علاقه بين زن و شوهر به سردي كشيده ميشه.نه.ولي بعضي رفتارهاي تلخ و عريان شدن حقايق اخلاقي و رفتاري شريك زندگي مانع ادامه يه زندگي صرفا عشقولانه ميشه.

2-كي گفته من هر بار ميرم خونه مامانم بايد خونه همسايشون هم برم!به من چه كه اون همسايه از شانس بد من مادر شوهرم!!!هست!
براي چي آقاي همسر خودشو تيكه تيكه ميكنه تا من راضي بشم ماشين رو ببرم تو حياط خونه و رفتنم به خونه مامانم رو از همسايشون پنهان كنم!
گند بزنه به رفتارهاي اجتماعي و عرف ما!!
اجازه بديم تا ديگران با رضايت بهمون احترام بذارن نه با حرص و اجبار و فحاشي مخفي!
من خودم به آقاي همسر ميگم لزومي نداره هر بار ميري خونتون يه سر هم خونه ي ما بزني.خانواده ي منم ناراحت نميشن.

3-حالا خوب شد 3-4 سال پيش موقع گفتمان كمي تا قسمتي خشن با آقاي همسر رفتم تو آشپزخونه و چاقو به دست مشغول كار شدم در حالي كه گفتمان ادامه داشت.
هنوز آقاي همسر هول ميكنه اگه موقع گفتمان من تو آشپزخونه باشم نزديكم نميشه.....
همون سال فهميدم موقع عصبانيت ديگه متوجه هيچي نميشم و قاطي ميكنم اساسي.
هميشه تو عصبانيت به خودم ميگم :حواست باشه!يادت نره اون شبي كه 4 تا بيمارستان جوابتون كرد تا بلاخره بيمارستان پنجم اتاق عمل رو حاضر كرد و...

4-خدايا منو ببخش!خيلي خيلي همسرم رو دوست دارم....اما خدايا واقعا اين چند شبه داره بهم خوش ميگذره!
پيدا كنيد پرتقال فروش را....

 

۵-خوب شد ماجرای تصادف پست قبل رو برای یکی از همکارام-فقط یک نفر-تعریف کردم!

دیروز مدیرمون با یه لبخند گشاد-بخونید نیش باز-میگه:

شنیدم  تصادف کردی و بعدش رفتی مهمونی و خاله بازی!!!جل الخالق!!

۶-شماره ۶میره تو ادامه ی مطلب.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 22:27 | لینک ثابت |
من امروز چند تا اشتباه يا بهتره بگيم حماقت! انجام دادم:
1-با ماشين خودم رفتم تو يكي از محله هاي وحشتناك.بارها آقاي همسر گفته وقتي اونجا كار داري با آژانس برو و برگرد.

2- تو اون محله تصادف كردم كه البته مقصر نبودم.

3-راننده ي اون ماشين گفت:قبوله.من مقصرم.بيا دنبالم همين الان دم يه صافكاري برات روبراه ميكنم!

4-در كمال حماقت دنبالش راه افتادم و مشغول درنورديدن!!!كلي كوچه و پس كوچه شدم!!اصلا نمي دونستم كجا هستم!

5-اون مغازه و خونه ي كنارش براي فاميل يا نميدونم آشناي اون آقا بود.در حياط خونه باز بود و زن و بچه هم توي حياط بود.
بهم تعارف كردن بيا تو!! منم مثل بز!! سرمو انداختم پايين و رفتم تو خونه!

6-هر چي بهم تعارف كردن و هر چي آوردن نخوردم .اما در كمال حماقت يه نصفه ليوان شربت خوردم كه دلخور نشن!!

7-و اوج حماقت بنده در اينه كه اومدم خونه و ماجرا رو براي اهل منزل تعريف كردم........

البته ماجرا ختم به خير شد اما كاش حماقت آخري رو انجام نميدادم!!!

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه چهارم مهر 1388 ساعت 17:18 | لینک ثابت |
دو تا گفتمان جالب! بين من و دو تا پسرام:

 1-نمي خواي براي شروع كلاسات(دانشگاه)يه كلاسوري يا كيف يا وسيله اي يا هر چيزي ديگه اي بگيري؟

 پسرم بزرگم:بي خيال بابا! من كه نمي رم دانشگاه درس بخونم!!كي جزوه مي نويسه! تازه اگه هم بخوام تو همون دانشگاه با قيمت مناسب هر جزوه اي كه بخوام آخر ترم از ديگران ميگيرم و كپي ميكنم!!

2-از مغازه اومدم بيرون.پسر دوم با عصبانيت هر چه تمام تر:

 شما از اين به بعد براي خريد هيچ چيزي!! پاهات رو از منزل بيرون نمي ذاري! چه معني ميده اين قدر مي خندي با مغازه دار!!!

 باور كنيد فقط لبخند رو لبم بود!

 عكس العمل آقاي همسر بعد از تعريف ماوقع: جوووووووووون! قربونشون برم !!پسرهاي خودم هستن!!!!

پی نوشت۱)-عجب گيري افتادم من!!! -تا باشه از اين گيرها باشه.

پی نوشت ۲)خدا زنده بذاره هر چی مراسم افطاری و پاچه خواریه!!امشب هم مثل خیلی از شب های گذشته لازم نیست به فکر افطاری برای آقای همسر باشم!ایشون تشریف ندارن.

زنده باد بیکاری......

 

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 19:1 | لینک ثابت |
-رژيمي كه خوردن همه چيز به غير از كارد تيز!!! ممنوع باشه اصلا فايده نداره! همون بهتر كه آدم سرش رو بذاره زمين و بميره.
اينا مقدمه بود تا بگم اينجانب 5 روز بيشتر تو اون رژيم كذايي طاقت نياوردم....
انگار مي كردي تو اعتصا*ب غذا به سر ميبري.
خوردني هاي ممنوع:نان-برنج-لبنيات-انواع ميوه-غلات-حبوبات-شيريني ها ....!!!!!

تازه كنار همه ي اينا موج منفي آقاي همسر بدتر بود:چرا رژيم؟مگه مشكلي داري؟!!(خدايا شكرت!!)

-اين چه رسمي هست كه تا من ميشينم زمين تو بايد ولو بشي و پاهاي من نقش بالش رو ايفا كنه؟!!!
ديگه كم كم اين پروژه داره منو رواني ميكنه.

-براي هميشه ارتباطم رو با يه نفر قطع كردم و تمام راههاي ارتباطي رو هم از بين برم!!(عمرا كسي بتونه رمز گشايي كنه!)

پي نوشت:
۱-آهان.راستي! براي سحر  كه وبلاگي هم نداره تا بهش سر بزنم:

۲-من عمرا ارتباطم رو با دوست قدیمی و خانوادگیم قطع کنم! تازه پی بردم اشتباهات خودم تو رفتارهای بیش از حد کنه وار!!! اون بنده خدا نقش داشته.

۳-حوصله ی مدرسه و کلاس و... رو ندارم! از حالا!!!!!!!!

نوشته شده توسط فرزانه در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 ساعت 18:19 | لینک ثابت |

چند روز پيش خونه ي مامانم بودم كه يكي ديگه از دوستان دوره دانشجويي ام زنگ زد! بعد از 3 سال! تصادفا خودم گوشي رو برداشتم.بنده خدا قصد داشت از خواهر كوچيكم براي برادرش خواستگاري كنه كه گفتم آجي كوچيكه پارسال ازدواج كرد.
اين دوست من از اون خانواده هاي سنتي و در عين حال مغرور هست.
شروع كرد به سخنراني كه آره! ما هر جايي براي برادرم نمي ريم و هر كسي رو نمي پسنديم و خيلي سخت گيريم و...
ديدم از شدت خيطي خيلي داره دور پيدا ميكنه گفتم :همون بهتر كه قسمت نشد حتي پاتونو از در خونه ما بذاريد تو! والا نهايت عدم تفاهم دو خانواده همون اول كار مشكل ايجاد ميكرد.چون خواهر منم فوق العاده سختگير بود و شرايط سختي داشت.
اين يكي هم مثل اون خواهر قبلي ام كلي حق و حقوق رو تو محضر قبل از عقد از همسرش گرفت.شما هم كه با اين تفكراتتون اهل دادن اين حقوق نبوديد.
حق طلاق و حضانت اولاد و حق مسكن و شغل !!
طفلي كپ كرده بود.گفت :كه چي؟ مگه ميخواد طلاق بگيري؟
گفتم نه خير.بابت محكم كاري.
بابت آرامش تو كشوري كه همه ي حقوق براي آقايون هست!
خلاصه....نمي خواستم نوكش رو بچينم اما مجبور شدم.
تقصير خودش بود.
بعدش هم كلي آما از دوستان اون دوران داد و من ديدم خودم از همه بي خاصيت تر هستم!

 

اين خيلي مهمه:
دو روز قبل يه پلاستيك بزرگ برداشتم و هر چي تنقلات و شيريني جات و انواع شكلات و... تو خونه بود ريختم توش و رد كردم بيرون از منزل!
براي ترك اعتياد بايد ابتدا مواد اغوا كننده !! رو از دسترس دور كرد.
اگه فقط بتونم 5-6 كيلو كم كنم .....واااااااااي! خدايا كمك كن بتونم دوري عزيزان شكم رو تحمل كنم.

 

 

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 ساعت 15:55 | لینک ثابت |

براي من يا شايد خيلي هاي ديگه انواع وبلاگ و يا كامنت ها به اين صورت باشه:

1-وبلاگ هايي كه به محتواشون يا شخصيت نويسنده ي اونا علاقه داريم و به محض آپ شدن در اولين فرصت شيرجه ميزنيم اونجا.

اين وبلاگ ها خودشون دو دسته هستن:
الف) وبلاگ هايي كه تمايل داريم تو بحثاشون شركت كنيم.كامنت ميذاريم بدون اينكه منتظر بازديد!!! باشيم.

ب)وبلاگ هايي كه كامنت نمي ذاريم و ترجيح ميديم در زمره ي خوانندگان خاموش باشيم.

2-وبلاگ هايي كه بدمون نمياد بخونيم.يعني در دومين فرصت!!! ميريم سراغشون.
جانب ادب رو هم رعايت مي كنيم.يعني حتما كامنت ميذاريم! چون اونا هم وقتي ميان براي ما كامنت ميذارن.

تذكر:كامنت هاي مربوط به اين وبلاگ ها حتما مرتبط با موضوع پست هستن.

3-وبلاگ هايي كه اصلا حوصله نداري بخوني!
اما بي ادبيه وقتي اونا ميان و وب تو رو ميخونن و كامنت مرتبط ميذارن ....تو هم مجبوري دقيق بخوني و نظرت رو در رابطه با اون موضوع ارسال كني.

4-وبلاگ هاي افرادي كه گاهي به وبت سر ميزنن و يه كامنت ضايع!!! ميذارن ! كامنتي كه نشان از نهايت سرسري خوندن نوشته هات داره!
اما خوب ديگه.اينا رو هم چاره اي نداري.
تو هم ميري.يه نگاه به سر تا پاي مطالب ميندازي.يه چيزي رو از توش مي كشي بيرون و يه كامنت مثل خودشون ميذاري و الفرار!!

5-وبلاگ هايي كه اصلا باز نمي كني!! چه برسه به اينكه بخوني!(اینجا نیاز به اون شکلکیه که داره همه ی موهای سرشو میکنه!!)

اين وبلاگ ها مربوط به صاحبان كامنت هاي عبوري هستن كه به منظور افزايش آمار وبلاگشون اومدن و برات يه چرند تكراري رو ارسال كردن:
من آپم و بهم سر بزن و منتظرتم و وبلاگ قشنگي داري و...از اين قبيل.كه از صد تا فحش بدتره.

6-...............
چون دسته ي ديگه اي به ذهنم نرسيد جاي مورد 6 رو خالي گذاشتم و پر كردنش به عهده ي خوانندگان!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پي نوشت:
امشب متوجه شدم خلبان اون هواپيماي * آموزشي كه چند روز پيش سقو*ط كرد دختر خلبان شهيدي هست كه هواپيماشون چند سال پيش اطراف تهران سقو*ط كرد.....
خيلي به هم ريختم.
به همسرم گفتم فكر ميكني مادر اين خانواده چه مدت ميتونه دوام بياره؟
خدا بهشون صبر بده و اون دو تارو هم قرين رحمت خودش قرار بده....

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه چهاردهم شهریور 1388 ساعت 17:51 | لینک ثابت |
-هر سال ماه رمضان يه راند حس كدبانو گری! بهم دست ميده و خودم آش مي پزم.ولي آخر شب كه به ...خوردن ميفتم آدم ميشم.
آخه وقتي تو اين روزها همه جا آش و حليم آماده هست ديگه اين مصيبت كشيدن چيه؟
از نظر هزينه هم خوب آدم يه پاتيل نمي گيره.به اندازه مي گيره.
ضمن اينكه آقاي همسر هم تو اين مورد با من هم عقيده هست!


-عجب خلق الهي هستن بعضي از اين .....هيچي! 

چرا گاهي اوقات لطف دائم ميشه حق مسلم؟
چرا دائم بايد حواست باشه كسي از لطف و محبت تو جو گير نشه؟
چرا دائم بايد حد و مرزها رو براي ديگران يادآوري كرد؟

نوشته شده توسط فرزانه در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 15:10 | لینک ثابت |
-چرا وقتي خودمو جاي ديگران ميذارم مجبور ميشم بهشون حق بدم؟! چقدر قضاوت سخته!

-12روز مجاورت كم كم منو برگردوند به خودم!خدايا شكرت...

-چند روزي بود حسابي ياد مزه ي شيرين ولي اسفناك بعضي گناهانم افتاده بودم.از يه طرف وجدان درد و از يه طرف دلتنگي براي دوران خوش جهالت!!!!!!

-خدا زنده بذاره واحد علوم و تحقيقات رو! حالا ديگه سراسري هر چي شد.اصلا بي خيال.
از صبح تا حالا دو خط تلفن ثابت و موبايل خودم و پسرم سر كار هستن.
چقدر اقوام و آشنايان دلسوز و كمي تا قسمتي فضول داشتيم و خودمون خبر نداشتيم!!!

 

نوشته شده توسط فرزانه در سه شنبه دهم شهریور 1388 ساعت 15:22 | لینک ثابت |
از اونجايي كه من از آدم به دور هستم !!! و حوصله كسي رو به راحتي ندارم ....يه جورايي مستقيم با دوستان دوران دانشجويي ارتباط ندارم.دو سه سال يه بار تلفني ميزنم به يكيشون و از حال سايرين هم با خبر ميشم.
اما تو اين جماعت دوستان يكيشون هست كه طفلي ميزان محبتش يه سر و گردن بالا تر از بقيه هست.سالي يكي دو بار رو خودش بهم زنگ ميزنه و از قبل از عيد هم شديدا مصمم هست!! كه بياد خونمون.

اين خانم آمارگير پيشرفت هاي مادي و شغلي و ....دوستان هستن و گزارشگر اين پيشرفت ها به سايرين !

خيلي هم راحت و بدون دغدغه آمار ميگيره!! بدون خجالت و بدون مقدمه چيني!
تا ميزان حقوق همسرم.ميزان دريافتي و اضافه كار و ....مدل ماشين و تعداد سفرهاي تابستوني و محل اقامت و ....اصلا سوالاتي كه كسي باور نمي كنه!
اما اينا هيچ كدوم مهم نيست.
قسمت مهم ماجرا انرژي منفي هست كه اين خانم با هر تماس يا حضور تو خونه ي من پخش ميكنه.
آخرين بار كه 7-8 سال قبل اومد اين اتفاقات ظرف 2 ساعت افتاد:
جارو برقي الكي خاموش شد و جالبه كه خود به خود فردا روشن شد!-ليوان عزيز كرده ام!! شكست-پلي استيشن پسرم خراب شد و يه سري اتفاقات جزئي ديگه و بدترين اينكه دسته ي گوشت كوب!!!شكست!
اين شكسته شدن دسته ي گوشت كوب از همه ي اتفاقا ديگه بدتر يود.چون هر بار وقتي آبگوشت ميپختم سر سفره يادم ميفتاد كه گوشت كوب نداريم!!
حالا......خداوند ختم به خير كنه كه اين خانم عزمش رو جزم كرده اين بار حتما بياد خونه ي ....

---------------------------
1-من اصلا با قبل فرق نكردم.فقط مهمون بازي و سفر هاي كوتاه و بلند و غيره برام محدوديت نت گردي رو به ارمغان آوردن.
الان كه تابستونه منم تو بعضي ماموريت ها با ماركو همراه ميشم.پس كم اومدن به نت توجيه ميشه.

2-در لفافه مينويسم چون گاهي بعضي حرف ها رو ميخوام بنويسم و نمي خوام هيچ كسي هم متوجه منظورم بشه.
حالا به هر دليل.
مثلا منظورم از سفر تو دو پست قبلي سفر آخرت بود و اينكه سفرهاي دنيا و لذات دنيا منو از اون سفر اصلي غافل كردن.

3-يكي از خوانندگان عزيز كامنت گذاشتن:
((کافیه مرد آزار نباشیم تا توشه لازم برای اون سفری که می گی داشته باشیم ))
آخه! اگه من همسرم رو آزار ندم كه سنگ رو سنگ بند نميشه! اون وقت چطوري دلم خنك بشه؟
همسر بدبختم كه عادت كرده دائم يه هيولا بالا سرش باشه چي؟طفل معصوم رو كي عذاب كنه؟!

توضيح:از شوخي گذشته.
هر كسي تو زندگيش يه لمي هست.تو بعضي زندگي ها و در بعضي موارد اگه زن بخواد يه قدم عقب نشيني كنه اون وقت بايد تا آخر عمر در حال كولي دادن به همسرش و خانواده ي گودزيلا صفت اون باشه.

نوشته شده توسط فرزانه در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 16:45 | لینک ثابت |
چند وقت بود كه فكر ميكردم:
نه! اين وب هم فايده اي نداشت!
فكر ميكردم اينجا هم ديگه تنها نيستم و نمي تونم حرف هاي دلمو بزنم.
خواننده ها چه مجازي باشن چه غير مجازي .....به هر حال....
تا اينكه تو چند پست اخيرم ديدم اصلا هم اين طور نيست.هر بار حرف دلم رو نوشتم هيچ كسي متوجه نشده.اصلا كسي منظور منو نگرفته.حالا يا به دليل سرسري خوندن مطالب هست و يا به دليل اختصار و در لفافه نوشتن من.
هر چي هست خوبه.
هر چي هست هنوز هم مي تونم خيلي حرف ها بزنم.
نوشته شده توسط فرزانه در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 15:39 | لینک ثابت |
مدتيه كمتر به فكر سفرم هستم.
تا همين چند وقت پيش جزئي از افكار شبانه روزم بود و كلي برنامه و كنترل اعمال بر پايه ي اون....
اما الان وابستگي ها و برنامه ريزي هاي متفرقه حسابي مشغولم كرده.
خوب كه فكر ميكنم مي بينم يه جورايي دارم با اين سفر مخالف ميشم....
يه جورايي مي خوام بمونم....
نبايد اجازه ي تقويت اين حس رو بدم.......
خدايا كمك كن....


-مديران جوان هميشه هم مبتكر و كارآمد نيستن.
امروز براي انجام يه كار اداري رفته بودم جايي.حدود 40 دقيقه فقط عدم تسلط و مديريت رو تماشا كردم تا نوبت بهم رسيد.
ترجيح دادم بدون رفع مشكلم بيام بيرون....
يقين دارم به زودي با توجه به مشاهدات امروزم تو موارد مربوط به وظايف اين آقا بلوايي به پا ميشه و حسابي هرج و مرج ....
مشكل اينجا بود كه اين آقا به طرز عجيبي داشت مشكل همه رو حل ميكرد!!!
با خوشرويي و انعطاف وصف نشدني!
گاهي حل مشكل كسي باعث ايجاد مشكل براي نفرات و مراكز بيشتري ميشه و....
جالبه ايشون از ابتدايي ترين قوانين اونجا هم خبري نداشت كه ايم امر باعث حيرت زير دستانش شد!

نوشته شده توسط فرزانه در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 1:6 | لینک ثابت |